کاخیم که از درونمان ویرانیم
یک جمله شده بهانه ی اکثرمان:
سفت است زمین منتظر بارانیم
سلام عرض کردیم دوستان:
شکوه از تن که نه..از عاشقی جان دارم/
از غم و راز مگو..قصه فراوان دارم/
هی نگویید شوم دست به دامان دعا/
که نه امید به کعبه..نه خراسان دارم/
شده ام عین بت سنگتراشان قدیم/
نه خبر از هدف کفر و ..نه ایمان دارم/
ناسپاسی نشود..فکر خدا بوده که من/
ننگ از نام و ..نشان از خود حیوان دارم/
بس که بردند و دریدند و خدا را کشتند/
نفرت از هر که ، که نامش شده انسان دارم/
در دلم یک چمدان خط و نشان...حرف و حدیث/
در سرم همهمه ای از ره "پایان" دارم/
از بس که ُمشتی، دو هوا، یک بام کردند
اعجاز زن را ، خبطِ نر اعلام کردند
صنما تو همچو آتش قدح مدام داری
به جواب هر سلامی که کنند جام داری
دلم برا همتون کلی تنگ شده
اما به خدا گرفتارم
دوستتون دارم.
دست بر می دارم و
دل می گذارم بر جا.
چرخاند - این دنیا سر انگشت ما را
سر گیج رفت و جسم – نقش بر زمین شد
بس که زمان پیوسته زد از پشت ما را
گفتم قبول .. این که خدا بد نمی دهد
جز مصلحت .. آنچه نباشد ، نمی دهد
این هم درست .. هر چه مقدر کند خدا
طبق حساب ، فرصت شاید نمی دهد
حتی قبول .. این که خدا هر چه می دهد
از ظرف کس ، خارج و بی حد نمی دهد
هر چندکه با، این همه تست از کتاب جبر
بی اختیار ، نمره به کس رد نمی دهد
گاهی سوال میشود اما ، خدا چرا
از سهم ما آنچه که " باید " نمی دهد
دنیا هزار راه و .. .هزارش نرفته عقل
و عمر این سفر - به آن قد نمی دهد
یا برمن و مایی تو بپوشان گناه را
صد کوه بارغم شده برگرده ام سوار
کاری نکن که هرزه کنم اشتباه را
****
بس کن صنم از هول خطا استخاره را
هر شب ننشین هی بشماری ستاره را
غرقی میان چرخه ی گرداب اشک و خون
ساحل که نیست..پس برهان تخته پاره را
سفره ی دلتان در این میهمانی
سرشار از عشق و عزت و اعتبار باد.
حاجاتتان روا و راهتان نور باران.
***
زندگی فرصت عاشق شدن ماست اگر بگذارند
عشق تنها هنر آدم و حواست اگر بگذارند
این همه عادت بد ،راه غلط از من و از ما تا کی
رسم دل ساده تر و بهتر از اینهاست اگر بگذارند
شادم از قسمت امروز که در خون رگانم جاریست
زندگی پرسه زدن در دم و حالاست اگر بگذارند
این حوالی فقط از زندگی وعشق گذاری باقیست
که در آن چشم دلم محو تماشاست اگر بگذارند
"صنما"قهوه ی تلخیست که در قالب فال و فنجان
با غزل در صدد حل معماست اگر بگذارند
هر خوب و بدرا با تو تنها می گذارم
دل می کنم از خاطرات تلخ دیروز
دلواپسی ها را به فردا می گذارم
کج می کنم راه دلم را از مسیرت
پا در رکاب اسب رویا می گذارم
قایق نمی خواهم برای بی تو بودن
با حس بودن رو به دریا می گذارم
نجوای تو در گوش ذهنم رد پا بود
بین خطوط کهنه منها می گذارم
هر گز نگفتن های من راز مگو بود
این درد را بر دوش شبها می گذارم
اما کلاه سلطنت را بعد از این من
روی سر زن های دنیا می گذارم
به جرم سرو قدی هم نشد فتاده شوم
اجازه هست در این لحظه ی وداع دو بیت
به یاد چشم قشنگت غزل پیاده شوم؟
این هم یه دوست واقعی
خوش به حالش که باطنش هم مثل
ظا هرش تر تمیزه و شیشه خرده نداره
تا تازه کنم گلو امانم بدهید
راهی که رسم به(او) نشانم بدهید
حالا که سزای عاشقی خاموشی ست
یک جرعه شراب شوکرانم بدهید
********************************
دوستان همدلم:
ضمن سپاس از مهرورزیتان
به جهت کمبود وقت
و مسیولیت جدید در
برنامه های رادیوییم
و دیدن انسانهایی که هر لحظه
به رنگی و لباسی در می آیند
و مرا از هرچه زندگیست
سیر می کنند
افتخار با شما بودن را
از دست خواهم داد اما
همشه به یادتان هستم.
در پناه حضرت عشق باشید.
ای غم غروب عمر مرا در نظر بگیر
کمتر گلوی عیش مرا در سفر بگیر
پر شد وجودم از مزه ی تلخ روزگار
ای غم دوای درد مرا ساده تر بگیر
یادت که هست هر چه بریدی به قامتم
گفتم که عرض و طول مرا بیشتر بگیر
جانم چشید طعم ترا - سالهای سال
از من بگذر - دست کسانی دگر بگیر
دیگر من از این لطف و نظر خسته ام برو
از من به قصد طی سفر بال و پر بگیر
ترکیب - نور و تجزیه نور و تضاد - نور
عشق از میان هر سه شان می کند عبور
برداشت ام از اول و از آخرین سکانس
خود را به دست پوچی مطلق سپردن است
بیماری و در غصه و غم - دست و پا زدن
یک باره سپس در شوک ادراک مردن است
***
در گوشه ی لب نه بوسه نه خالی ماند
اول شدم از آخر و ..نه حالی ماند
از مرحمت هزار و یک گیشه دلیل
در حوصله ام نه اوج .. نه بالی ماند
***
دوستان
در بساط این فقیر
فعلن
چیزی برای دعوت و تعارف
نیست.
اگر از روی محبت سر می زنید
قدم بر چشم دل
می گذارید و سر .
وول می خورد هنوز در بکارتی نجیب
ژن قروچه های شب با مهارتی عجیب
نوش های پرده در ، نیش های زهره بر
بی تفاوت از نگاه ، از اراده بی نصیب
میزنای زن کجاست ای بهشت برده هوش
گم شده نجابتش ، در عفاف سرخ سیب
باز می رسی به صبح از فرود پلک شب
سر زده دو باره ای ، صادقانه از فریب
ضرب می شوی به هیج بار می بری به هر
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ(این مصراع را تو بگو )
با نفوذ فلسفه ، با توسلی دروغ
راز های سر به مهر ، فکر ها ی پرده پوش
بی خدا و در قفس ، متهم به کشک و دوغ
بغض سینه ها پر از ، اعتماد سرسری
عقده های سرکشی ، شمع های بی فروغ
ـــــــــ
داد می زنم سرش ، کور و کر به خود مپیچ
در نهایت از هدف ، میزنی به راه هیچ
من بر فراز خاطره ها دور می زنم
با بالگرد کهنه ی اندیشه های زرد
با دوربین تازه به قیمت خریده ام
شاید بشود تا اثری را شکار کرد
بد جور پای خاطره ها لنگ می زند
وقتی نشانه ها به کسی انگ می زند
ساعت به وقت تجربه فرقی نمی کند
حتی برای لنز های چشم دوره گرد
افسوس که از اوج- تن عشق های داغ
انگارعبوریست موقت – و- سرد سرد
این تجربه ی تلخ مرا چنگ می زند
از تیره ی شب ذهن مرا رنگ می زند
تقلا کن دو چشمت باز باشد
دهانت بسته با اغماض باشد
مواظب باش تا هر خط پایان
برایت نقطه ی آغاز باشد
***
همیشه بوی سیب و عود بهتر
گشاد چهره از محدود بهتر
بکش تا زنده مانی -شعر زردی ست
و گاهی هم ضرر از سود بهتر
***
کلاه قیصری در باد می رفت
دو پایی در کنارش شاد می رفت
نمی فهمید اگر طوفان بخوابد
تمام ماجرا از یاد می رفت
***
صفای عید ما رایانه بازی ست
تمام عصه ها دردی مجازی ست
به لطف بنده های مردم آزار
در اینجا هم همیشه صحنه سازی ست
ترکیب اسید و باز را فهمیدیم
هم معنی احتزاز را فهمیدیم
بی مایه به خوردمان فطیری دادند
تا قدر شب دراز را فهمیدیم
***
حال مگسی به فنچ و فالی خوش کن
دل را به دو لقمه ی حلالی خوش کن
هر وقت شبیه غاز همسایه شدی
جز مرغ -دلت به هر خیالی خوش کن
***
در گوشی و پچ پچانه ها ممنوع است
توهین به شعور شانه ها ممنوع است
باید بکشی تو بار( او) را بر دوش
طرح همه ی بهانه ها ممنوع است
***
در قسمت ما شکفتن امسال نبود
در غیرت این بهار هم حال نبود
بازار امیر هم - که شد جزغاله
اما اثر از حریر و دستمال نبود
***
با آرزوی سالی نیکو و بهاری پر طراوت
------------------------------------
راستش داشتم گشتی تو وبلاگ ها می زدم و بعضی از نظرات رو می خوندم تا درسی و پندی بگیرم.اما در اکثر نظرات با تعاریف نامتعارفی مواجه می شدم که ظاهرا بعضی ها در مدح هم نگاشته بودند آنهم در معرض عام.و برای من جای تعجب بود که خیلی ها در این دنیای فانی که باید توشه های گرانبهایی از فلسفه ی هستی بگیرند دل به چه کوته نظری هایی خوش کرده اند و با آن عمر گرانمایه را با بادبادک بازی اشتباه گرفته اند.
این بود که بر سر در خانه ی دل نوشتم:
گه گاه سجده کن از روی احتیاط
بر خانه ای - که ریا ضامنش نبود
نانش به نرخ روز نبود و به لطف حق
آجر نماش ، کهنه ولی - باطنش نبود
حالم به هم می خورد از این همه ریا
از این بده بستون و به قولی بیا بیا
لعنت به ذات و نقشه ی مردم فریب ها
چون برده هوش - از سر سودای مافیا
ما هم که آفرین همگی سر فرو به برف
نه -فکر ظرفیت بکنیم و نه- فکر ظرف
بی وقفه می رویم به دنبال آن لبی
که خام می کند هدفی پخته را به حرف
از نان به نرخ روز بخورهای روزگار
کی می رسد به دماغی هوای یار
غیر از درخت بی بر و باری که هر کلاغ
نوک می زند مدام به عنوان یادگار
ماهی دلتان همیشه
پر تحرک
***
عید آمد و من خانه ی دل را نتکاندم
در سینه ی خود آتش قهری ننشاندم
تغییر فصل و بودن و دیدن جدید نیست
آیا قبول می کنید به هر علتی که هست
روزی به نام نو شدن و روز عید نیست
گاهی همگی غاز چراندیم بیش و کم
چشمی دهنی آنچه تو دیدی ( ندید) نیست
در فلسفه ی سنت نوروز غوطه ور
ماندیم پشت فاصله ها و کلید نیست
از فکر شوم و زرگری روزگار بد
سر سوزنی نشاط در این سر رسید نیست
بازی نکن "صنما" با شکم سیرجمله ها
مجنونیت از سفسطه بافی بعید نیست
***
کرمهای حسرت
در
پیله ی قلبم
به یاد آن روز..
آن روز لعنتی
وول می خورند.
امروز که فصل رویش است،
می خواهم ،
بخشکانمت
تا هی تکرار نشوی
در بهار من.
عشق
دوستی
بیداری
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
با لحظه های تر شده از نشت التهاب
در انتهای ثانیه هایی پر اضطراب
چشم انتظار مقدم باد و بهانه ایم
تا موسیقی آب بپاشد به این سراب
از بوسه های داغ شقایق و عطر یاس
آرامشی رسد به ثریای نسل خواب
با تار موی عمر پریدن کجا؟ چرا؟
کوتاه گشت عمر و گره خورد با عذاب
حالا شما بگو...بیتی از این غزل
هیچکس فال مرا در ظهر فنجان ها ندید
رد پایم را کسی در این خیابان ها ندید
زیر چتر آسمان بودم به وقت بی کسی
اشکهایم را کسی در زیر باران ها ندید
قلب پیکان خورده ام صد وصله ی ناجورداشت
زخم ها یم التیامی از مسلمان ها ندید
داغ دل ها دیدم از بهتان و هجو دوستان
داغی داغ مرا ریگ بیابان ها ندید
روزهایم شب شد و شب ها به نوعی شدسحر
هیچکس حال مرا در عصر تاوان ها ندید
نه من را - بال هد هد را شکستی
تو بودی آینه - خود را شکستی
در آن آیینه (حتما )بود و حرمت
تو با تردید ( لابد ) را شکستی
بی واسطه شکوفه ی هشیاری یم دهید
شاید عمود قافیه ها را شکسته ام
یک رای صادقانه به دلداری یم دهید
باشد تمام این گله ها از شکست ماست
بخشش کمی شما به خطا کاری یم دهید
لطفی عمیق می طلبد حال سرخوشم
از خواب ژرف مژده ی بیداری یم دهید
از نسل کیستم و چه ؟ فرقی نمی کند
یک فرجه لااقل به فداکاری یم دهید
---------------------------------------
هوا یک ذره اکسیژن ندارد
کمال اکتسابی ژن ندارد
همین کافیست تا از خود نپرسیم
چرا قانون ما ورژن ندارد