راز مگو
مثل تو من هم صحنه را وا می گذارم
هر خوب و بدرا با تو تنها می گذارم
دل می کنم از خاطرات تلخ دیروز
دلواپسی ها را به فردا می گذارم
کج می کنم راه دلم را از مسیرت
پا در رکاب اسب رویا می گذارم
قایق نمی خواهم برای بی تو بودن
با حس بودن رو به دریا می گذارم
نجوای تو در گوش ذهنم رد پا بود
بین خطوط کهنه منها می گذارم
هر گز نگفتن های من راز مگو بود
این درد را بر دوش شبها می گذارم
اما کلاه سلطنت را بعد از این من
روی سر زن های دنیا می گذارم
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۴ تیر ۱۳۸۹ ساعت ۲:۳۲ ق.ظ توسط صنما
|