سفسطه
من معتقدم ، بعد سیاهی سپید نیست
تغییر فصل و بودن و دیدن جدید نیست
آیا قبول می کنید به هر علتی که هست
روزی به نام نو شدن و روز عید نیست
گاهی همگی غاز چراندیم بیش و کم
چشمی دهنی آنچه تو دیدی ( ندید) نیست
در فلسفه ی سنت نوروز غوطه ور
ماندیم پشت فاصله ها و کلید نیست
از فکر شوم و زرگری روزگار بد
سر سوزنی نشاط در این سر رسید نیست
بازی نکن "صنما" با شکم سیرجمله ها
مجنونیت از سفسطه بافی بعید نیست
***
کرمهای حسرت
در
پیله ی قلبم
به یاد آن روز..
آن روز لعنتی
وول می خورند.
امروز که فصل رویش است،
می خواهم ،
بخشکانمت
تا هی تکرار نشوی
در بهار من.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۷:۳۴ ب.ظ توسط صنما
|