همزاد
بپیچد تا صدایم در هوا ، یک حلق پر فریاد می خواهم
و من تا ما ورای ما شدن ، اندیشه ای آزاد می خواهم
ندارم اعتمادی بر شما ای از خودم تا من زمینی تر
شبیهی ازخودم افزون ، فراتر از شما - همزاد می خواهم
تمام آنچه ازهوش وحواس و ذهن ما جاریست معیوب است
نه از همزاد حرف مصلحت- قانون بی ایراد می خواهم
میان انجمادی از تفکر های بومی نیست گرمایی
فرازی داغ و خرما پز چنان سمفونی مرداد می خواهم
همه از بس که پشت گوش خود انداختند امروز و اینک را
من ازمن،غیرآن که ،هی بگوید:(هرچه باداباد )می خواهم
خدا.. از راه و رسم این کجا و باید و شاید – چرا ، منگم
کمی آرامش و پنهان شدن در نا-ک-جا- آباد می خواهم
ندیدم غنچه ی لب بشفکد یا روح و جان یک دم بیارامد
فقط می دانم از موج هوا ِرنگ و نوایی شاد می خواهم
کجا هر مدعای بی عمل آسان کند یک عقده از زلفم
من از جنس خدا ، نسل رها – دانا ترین استاد می خواهم
***
این راه فقط برای طی کردن بود
انگور فقط برای می کردن بود
آن تشت طلا که ما بدست آوردیم
افسوس فقط برای قی کردن بود