حیرانی
چاره ای کن که قلم خسته ، غزل تکراری ست
شعر شاعر قدغن - طبع زبان بازاری ست
کبک آسا ، همه سر برده فرو در برفیم
صحنه ها خالی از احساس و نظر - بیداری ست
سر هر کس به شکم - فقر - اطاعت مشغول
عقل و اندیشه ولی دستخوش بی عاری ست
هوش را بی هنر از هول (فلان) داده به باد
بره ها ی تن و جان در صدد پرواری ست
اصل هر چار عمل حاصلشان صفر - تهی
کار این قوم رطب خورده فقط تاتاری ست
کمتر از حجم اتم - صلح و صفا ، آرامش
کینه های شتری در شرف بسیاری ست
ختم این غائله سخت است ، ولی باید گفت
نفس لا قید بشر ، علت این بیماری ست
(ضمنا دوستان پس از این من شنبه های هر هفته آپم.)
+ نوشته شده در شنبه ۱۷ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۷:۳۴ ب.ظ توسط صنما
|